آرام باش
توکل کن
تفکر کن
آستین ها را بالا بزن
آنگاه
دستان خداوند را می بینی که
زودتر از تو دست به کار شده اند!

برچسبها: آرام, توکل, خداوند, تفکر
|
مختصری درمورد سایت گاهی برایت می نویسم. اگر چه تو همه لحظه های مرا می بینی. اما نوشتن چیز دیگری است. ╩╦ ╩╦ ╩╦ گاهی برایت می نویسم. در حالی که نشانی ات را ندارم. اما دوست دارم گاهی برای تو بنویسم. و تازه شوم. نوشتن برای تو چیز دیگر دیگری است! ~~~~~~~~~~~ می خواهم با آسمان معامله ای بکنم او برایم باران ببارد و من برایش قاصدک بکارم آنوقت می توانم . . . یعنی می توانیم با خیال راحت به همدیگر نگاه کنیم چون من و آسمان دیگر نگران آدمهایی نیستیم که نمی دانند چگونه به هم پیغام دهند ...
نویسندگان
آرشیو ماهانه
آخرین مطالب
پیوندها |
لحظاتی شاد در وبلاگ ط◠‿◠ن◠‿◠ز http://tanze-tanaz.persianblog.ir/
تو رو خدا نظر یادتون نره برچسبها: طنز, شادی, وبلاگ, خدا یــــکی بود یــــکی نبود یــــک مرد بود که تنــــها بود یک زن بود کــــه او هم تنــــها بود زن به آب رودخانه نگاه میــــکرد و غمگــــین بود مــــرد به آســــمان نگاه میکرد و غمگــــین بود خــــدا غم آنها را میدید و غمگــــین بود خــــدا گفت : شما را دوســــت دارم ، پس همــــدیگر را دوســــت بدارید و با هم مهــــربان باشید مــــرد سرش را پایین آورد مــــرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دیــــد زن به آب رودخــــانه نگاه کرد و مــــرد را دیــــد خــــدا به آنها مهربانی بخشیــــد و آنها خوشــــحال شدند خــــدا خوشــــحال شد و از آســــمان باران باریــــد خــــدا به مــــرد گفت : به دستــــهای تو قــــدرت میدهم تا خــــانه ای بسازی و هر دو در آن زندگــــی کنید . مــــرد زیر باران خــــیس شــــده بود . زن دستــــهایش را بالای سر مــــرد گــــرفت . مــــرد خنــــدید . خــــدا به زن گفـت : به دســـتهای تو هـــمه زیباییــــها را میبخشم تا خـــانه ای که او میــــسازد را زیبــــا کنی . مــــرد خــــانه ای ساخت و زن آن را گــــرم کرد . آنها خوشــــحال بودند . خدا خوشــــحال بود ... یــــک روز زن پــــرنده ای را دیــــد که به جوجــــه هایش غذا میداد . دستــــهایش را به سوی آســــمان بلند بــــرد تا پرنده میان دستــــهایش بنشیند . اما پــــرنده نیامد و دستــــهای زن رو به آســــمان ماند . مــــرد او را دید . کــــنارش نشــــست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد . خدا دستهای آنها را دیــــد که از مهــــربانی لبــــریز بود . فــــرشته ها در گــــوش هم پچ پچــــی کردند و خنــــدیــــدند . خــــدا خندید و زمــــین سبز شد . خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد . فرشــــته ها شــــاخه ای گــــل به مرد دادند . مرد گــــل را به زن داد و زن آن را در خــــاک کاشت . خــــاک خوشــــبو شد . پس از آن کودکی متــــولد شد که گــــریه میکرد . زن اشــــکهای کودک را میــــدید و غمگــــین بود . فرشته ها به او آموخــــتند که چــــگونه طفل را در آغــــوش بگــــیرد و از شــــیره جانش به او بنــــوشاند . مــــرد زن را دید که میخنــــدد ، کودکــــش را دید که شــــیر مینوشد. بر زمیــــن نشــــست و پیشــــانی بر خــــاک گذاشــــت . خــــدا شوق مــــرد را دید و خنــــدید . وقتــــی خدا خندید ، پرنــــده بازگشت و بر شانه مرد نشست . خدا گفت : با کــــودک خود مهربان باشید تا مهــــربانی بیــــاموزد . راســــت بگویید تا راســــتگو باشد . گــــل و آسمان و رود را به او نشــــان دهید تا همیشــــه به یاد مــــن باشد . روزهــــای آفتابی و بارانی از پی هم گذشــــت . زمــــین پر شد از گلهای رنگــــارنگ و لابــــه لای گلــــها پر شد از بچه هایــــی که شاد و خندان دنبــــال هم مــــیدویــــدند . خــــدا همه چیز و همه جــــا را میــــدید . میدید که زیر باران مــــردی دســــتهایش را بالای ســــر زنــــی گرفته است که خــــیس نشود . زنــــی را دیــــد که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شــــاخه گلــــی میکارد . دستــــهای بســــیاری را دیــــد که به سوی آســــمان بلند شــــده اند . خــــدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنــــها نبود
برچسبها: خدا, مرد, زن, باران دو نفر به اسم محمود و مسعود باهم رفاقتی دیرینه داشتن، تاجایی که مردم فکر میکردن این دو نفر با هم برادرند. روزی روزگاری مسعود نقشه گنجی رو به محمود نشان داد و با هم تصمیم گرفتن که به دنبال گنج برن. یک روز محمود و مسعود از خانواده شان خداحافظی کردن و رفتن. محمود نقشه ای در سر داشت که وقتی به گنج دست پیدا کرد مسعود رو از سر راهش برداره و اونو بکشه. بعد از چند روز سختی به گنج رسیدند. و محمود طبق نقشه ای که در سر داشت مسعود رو کشت و گنج رو برداشت و به خانه اش برگشت. بعد از چند سال که آبها از آسیاب افتاد محمود به دلیل بیماری به بیمارستان شهر میره و اونجا بستری میشه اتفاقا زن مسعود هم توی همون بیمارستان کار میکرد که یکدفعه دید محمود توی یکی از اتاقها بستری هست. از اتاق بیرون رفت و یک سرنگ را پر بنزین کرد و آمد خودش را پرستار کشیک معرفی کرد و سرنگ پر از بنزین را در بدن محمود خالی کرد. در این لحظه محمود از روی تخت پایین اومد زن مسعود فرار کرد و محمود به دنبالش میدوید و با چاقویی که در دست داشت میخواست زن مسعود رو هم بکشه. زن مسعود بعد از پایین رفتن پله ها به بم بست رسید و دیگه راه فرار نداشت، محمود از راه رسید و با چاقویی که در دست داشت زن مسعود رو تهدید به مرگ کرد، زن مسعود که دیگه راه فرار نداشت تسلیم شد و روی زانوهایش افتاد و به محمود گفت منو بکش! زن مسعود چشمان خود را باز کرد و دید که محمود از حرکت ایستاد و چاقو هم در دستانش هست. ازش پرسید که چرا نمیزنی؟ محمود گفت: بنزینم تموم شد.... برچسبها: زن, شوهر, گنج, رفاقت یا علی رفتم بقیع اما چه سود / هر چه گشتم فاطمه آنجا نبود جاهلان خیال بافتند / فرق شیعه را شکافتند برچسبها: فاطمه زهرا, شهادت, یا علی, عشق اگر بتوانی بخندی، آموخته ای که چگونه نیایش کنی آنگاه بنشین و نظاره کن آثار شگرف همین حرکات به اصطلاح اجباری را! ما برای شاد بودن بهانه ای میخواهیم، ولی برای غمگین بودن نیاز به هیچ بهانه ای نداریم
برچسبها: لیخند, خدا, شادی, غم در تصاویر حکاکی شده بر سنگهای تخت جمشید هیچکس عصبانی نیست برچسبها: پرچم ایران, تخت جمشید, تصویر, اسب باز هفت سین سرور ماهی و تنگ بلور سکه و سبزه و آب نرگس و جام شراب باز هم شادی عید آرزوهای سپید باز لیلای بهار باز مجنونی بید باز هم رنگین کمان باز باران بهار باز گل مست غرور باز بلبل نغمه خوان باز رقص دود عود باز اسفند و گلاب باز آن سودای ناب کور باد چشم حسود باز تکرار دعا یا مقلب القلوب یا مدبر النهار حال ما گردان تو خوب راه ما گردان تو راست باز نوروز سعید باز هم سال جدید باز هم لاله عشق خنده و بیم و امید شیشه می شکند و زندگی می گذرد.
نوروز می آید تا به ما بگوید تنها محبت ماندنی است پس دوستت دارم چه شیشه باشم چه اسیر سرنوشت نــــــــــــــوروز 91 مبـــــــــــــارک برچسبها: نوروز, مجنون, ماهی, شراب |