مداد رنگی ها  مشغول بودند

به جز مداد سفید

هیچ کسی به اون کار نمی داد ...

همه می گفتند

تو به هیچ دردی نمی خوری ...

یک شب که مداد رنگی ها  توی سیاهی کاغذ گم شده بودند

مداد سفید تا صبح کار کرد ...

ماه کشید ...

مهتاب کشید ...

و آن قدر ستاره کشید که کوچک و کوچک و کوچک تر شد...

 



تاريخ : ۳٠ فروردین ۱۳٩٠ | ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مهرانا | نظرات ()