روزهایی در زندگی هست که حتی اشک هم آرامت نمی کند ...

به هر سو که می نگری بی پناهی و سرما می یابی ...

دلت انقدر می گیرد که نمی دانی چطور ارامش کنی ...

 

خسته می شوی ...

خستگی ای که توانت را مثل اسیدی قدرتمند می سوزاند ....

اما در اوج سردی ها و غم ها دلت خوش است به ته نوری که

برایت باقی مانده بی اختیار چشمانت را به آسمان می گیری

دستانت بی اراده بالا میرود و فریاد می زنی

و زبانت گشوده می شود

و تنها یک واژه را می خواند : خدایا ....

این است هدیه خداوند بر خستگی هایت ....

این است نشانه و پاسخش به دردهایت ...

به امید رحمتت ای مهربان ترین مهربانان



تاريخ : ۳ شهریور ۱۳٩٢ | ٥:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مهرانا | نظرات ()