همه چیز از یک درد ساده شروع می شود... خجالتی تر از آن هستم که با کسی در میانش بگذارم... مسکن ها هم چیزی نیستند به جز یک درد جدید... درد می کشیدم و سکوت می کردم، ولی لب از لب باز نمی کردم...

اینطور شروع شد...

وقتی روح زخمی ام درد می کشید، وقتی خواب چیزی نبود جز تکرار درد، وقتی بغض راه گلویم را گرفته بود، وقتی اشک هم چیزی نبود به جز یک درد جدید (شکستن غرورم)، ولی لب از لب نگشودم...

مرا چه جای سرزنش است... وقتی برای نخستین بار دلم را به درد آورد، شاید اگر لب باز می کردم، شاید اگر به جای حفاظت از غرورم می گذاشتم اشکهایم را ببیند، شاید بار دومی دلم را نمی شکست...

وقتی رفتم، تنها ماند... می گفت که من با او فرق می کنم... می گفت که من هیچ گاه لب نگشودم و از روح غرق در خونم نگفتم... شاید اگر لب باز می کردم و...



تاريخ : ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مهرانا | نظرات ()