همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود.

نوبت به او رسید: دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟

گفت:می خواهم به دیگران یاد بدهم. پذیرفته شد.

چشمانش را بست. دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است.

با خود گفت:حتماً اشتباهی رخ داده ،من که این را نخواسته بودم.

سالها گذشت. روزی داغی اره را روی کمر خود احساس کرد.

با خود گفت: و این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره خود را از زندگی نگرفتم.

با فریاد غمباری سقوط کرد.

با صدایی غریب که از روی تنش بلند می شد به هوش آمد.

حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود.



تاريخ : ٢۸ خرداد ۱۳٩٠ | ۱:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مهرانا | نظرات ()