من و تینا

من : 10 تا سیب داریم من 9 تاشو میخورم، چند تا سیب میمونه؟

تینا کوچولو : همون یکی رو هم وردار بخور بدبخت سیب نخورده ...

من : اوه

/ 30 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا

سلام عزیزم / مواظب باش سیب سرخی که آدم و حوا خوردند ما رو به این روز انداختند /

مشعود

سیبش را حوا خورد ، گناهش را به پای آدم نوشتند

حسینی

سلام درنوع خودش جالبه وخیلی دید ظریف وقشنگیه ممنون به سر زدین

ایران

زیبا بود [فرشته][خداحافظ]

نجمه

در عجبم که چرا تینا کوچولو اون یه دونه سیب رو نمی گیره [سوال] [خداحافظ][خداحافظ][خداحافظ][خداحافظ][خداحافظ][خداحافظ]

دایی جواد

سلام دایی... جالب بود... اگه اون یه دونه سیب رو هم میخورد ...اتفاقی می افتاد... روش باید فکر کرد... [گل][گل][گل][گل]

امیدرضا

نمیدونم میشه این داستان رو به این طنز شیرین ربط داد یا نه: مرد ثروتمندی از یکی از اهالی محل که به حرص و طمع شهره خاص وعام بود دعوت کرد تا به منزلش بیاید . مرد ثروتمند سفره ای رنگین برای مرد طماع مهیا کرد . مرد تا آخرین لقمه غذا خورد سپس میزبان رو به کرد و گفت سیر شدی مرد طماع به او گفت به اندازه تمام عمرم غذا خوردم . میزبان به مرد طماع پیشنهاد داد که اگر یک شیرینی دیگر بخورد یک سکه به او می دهد . میهمان بلافاصله یک شیرینی را در دهان خود گذاشت و خورد داستان میزبان باز هم ادامه یافت تا اینکه مرد طماع تا پنج شیرینی دیگر به زور خورد .مرد طماع آنچنان خورده بود دیگر نمی توانست راه برود وبرای رسیدن به منزل حتما باید یکی به او کمک می کرد میانه راه مرد طماع حس کرد دیگر به سختی نفس می کشد . از ترس جانش به دکتر مراجعه کرد . دکتر قرصی به او داد و گفت سریع این قرص را بخور . مرد طماع خطاب به دکتر گفت دکتر جان اگر من حتی برای خوردن یک قرص هم جا داشتم شیرینی دیگری می خوردم و سکه ای دیگر از آن خود می کردم .

یک رهگذر

بیا در یک شب آرام و مهتابی کمی همصحبت یک یاس باشیم اگر صد بار قلبی را شکستیم بیا یک بار با احساس باشیم بیا در کوچه باغ تنگ غربت شکست لاله را جدی بگیریم اگر نیلوفری دیدیم زخمی به یاد قلب پر دردش بمیریم