قطار به مقصد خدا... مسافراش سوار شن!!

قطاری که به مقصد خدا می رفت ،

لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهانیان کرد و گفت:

مقصد ما خداست . کیست که با ما سفر کند؟

کیست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟

کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟

قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود.

در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ، کسی کم می شد قطار می گذشت و سبک می شد ، زیرا سبکی قانون راه خداست .

قطاری که به مقصد خدا می رفت، به ایستگاه بهشت رسید .

 پیامبر گفت اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند،اما اینجا ایستگاه آخر نیست .

مسافرانی که پیاده شدند ، بهشتی شدند . اما اندکی ، باز هم ماندند، قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت :

درود بر شما، راز من همین بود. آن که مرا میخواهد، در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد .

و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید دیگر نه قطاری بود و نه مسافری .

/ 44 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار من

سلام با مطلب حکایت ما ادما آپم خوشحال میشم بیای

Reyhane

خیلی قشنگ بــــود....[قلب] در ضمن آپم....منتظرت هستم........[گل]

آرش

ساموئل هم خوب داشت بازی می کرد ولی حیف 3 کارته شد بازی با لنگ از دست داد

آمنه

سلام عزیز قسنگ بود[لبخند] تنهایی که خبر کردن نداره [لبخند] ولی فردا تولدمه [لبخند]

محمدرضا

سلام عزیز اومدم.راستی ممنون که بهم سر زدی.ممنون[قلب][ماچ][پلک][بغل][گل]

نسیم

خیل زیبا بود [دست][گل]

پسر بهشتی

سلام دوست عزیز اپم لطفا در نظر سنجی هم نیز شرکت کنید از خون سرخ بهمن سرسبز شد بهاران / اندیشه باور شد، در امتداد باران بر صخره‏های همّت جوشیده خون غیرت / بانگ سرود و وحدت آید زچشمه ساران و الفجر بهمن آمد، فصل شکفتن آمد / بر پهندشت باور، خالی است جای یاران . . . دهه فجرمبارک