انتخاب

همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود.

نوبت به او رسید: دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟

گفت:می خواهم به دیگران یاد بدهم. پذیرفته شد.

چشمانش را بست. دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است.

با خود گفت:حتماً اشتباهی رخ داده ،من که این را نخواسته بودم.

سالها گذشت. روزی داغی اره را روی کمر خود احساس کرد.

با خود گفت: و این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره خود را از زندگی نگرفتم.

با فریاد غمباری سقوط کرد.

با صدایی غریب که از روی تنش بلند می شد به هوش آمد.

حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود.

/ 17 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
افشین

[گل] [گل] [گل] [گل] [گل] درود گرامي سپاس از مهر آريايي تان ############################## چون بلبل مست راه در بستان یافت روی گل و جام باده را خندان یافت آمد به زبان حال در گوشم گفت دریاب که عمر رفته را نتوان یافت [گل] شاد و پيروز باشيد ----- پاينده ايران [لبخند]

آمنه

نگاه جالبی بود هر چند اگر من درخت بودم به حرف می اومدم و می گفتم: ترجیح می دم آموزس دهنده باشم نه وسیله ای برای آموزش! ولی به هر حال خوب نگاه شده و یه قصه جالب ازش در اومده![لبخند]

حسین

مهرانا جان وبلاگ خیلی قشنگ شده مطالبت هم جالب است من که با خوندن آن ها لذت بردم[قلب] [هورا]

بهار من

سلام آپ هستم "اشک پاکتو نگهدار واسه غسل تن پرواز..." دوست داشتی بیا [پلک] منتظرتم [گل]

آروین

سلام مهرانا جون آپم[ماچ]

آمنه

سلام آره! چرا! بهم سر بزن[لبخند]